|
وقتی تو را نزدیک خود می بینم هیچ کس را نمی بینم. نمی خواهم ببینم. حتی نمی خواهم صداهای اطراف را بشنوم. دوست دارم فقط خیره ات شوم، خیره ام شوی، حتی ... حتی لبخند هم نزنی!!! و من مدام تعجب کنم. تعجب کنم از کار خداوند. تعجب کنم از حالات درونی ام. آنقدر نگاهت کنم که یکدفعه یادم بیافتد معشوقه ام هستی و خجالت بکشم از نگاه کردن به تو و سرم را به تندی بر زمین بدوزم، ولی باز طاقت نیاورم و با گوشه چشمی دوباره زیر نظر بگیرمت. دوست دارم محوت شوم. آنقدر محوت شوم که حتی ندانم زمان چگونه گذشت. اصلا... اصلا زمان برایم مهم نیست. حتی دوست دارم لذت این محو شدن برای چند ثانیه نیز اگر باشد، باشد ولی این لذت را با تمام وجود درک کنم ... و آنگاه راضی می شوم. اینکه حداقل کمی از عطش عشقم را در آن لحظه فرو نشانده ام راضی ام می کند ولی خوب می دانم، می دانم که فرو نشانده نمی شود. هر بار که این کار را کرده ام فردایش عطشم چندین برابر شده است. می دانی چرا؟ چون لذت این کار را چشیده ام. لذت فرو نشاندن اندکی از این عطش را با تمام وجود حس کرده ام واین مرا به اوج می برد. می لغزاندم درون تو ... انگار که آبی سرد روی شئی گرم می لغزد. انگار که آبی از درونم روان است و تا به نزدیکی قلبم می رسد یکدفعه بخار می شود. صدای "هاو" کردن هایم را نشنیده ای مگر وقتی چشم بر زمین می دوزم؟! اگر این هاو کردن ها نبود قلبم فشرده می شد، آنقدر که خفه ام می کرد و همین باعث عرق کردن هایم و بی حالیم می شد. دوست داشتم این عرق کردن ها را ... گر گرفتن ها. چون از اعماق دلم بر می خواستند و در اعماق دلم نیز فقط تو بودی. انگار با این بی حالی مست می شدم. و عرق هایم ... می دانستی حالم را و برای همین همیشه پاکشان می کردی ... با آن دستمال گوشه گلی ات و من باز به تو خیره می شدم، مثل یک بچه . هرم نفس هایت که به من می خورد مست ترم می کرد و همین عرق کردن هایم را شدیدتر، آنقدر که لباس هایم به تنم می چسبید. تو نیز عرق می کردی. نمی دانم مثل من بخاطر دلت بود یا بخاطر خستگی ات. عرق کردن تو را نیز دوست داستم. چون می دانستم که برای من است. احساس تملک نمی کردم در تو .... ولی اینکه برای من باشی دیوانه ام می کرد. و باز مست ترم. چقدر مستی را دوست دارم خدا
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 11:13 قبل از ظهر
|
از شـــــور شــــر دنیا ماندم به زمین تنها
در حیـــــرت خـــــاموشی آرام متین تنهـا
کـــــوشیدم و نوشیــــــدم پوئیدم و جوئیدم
هـــر خوب و بدی دیدم با چشم نمین تنها
هم شادی و هم غم را هم تلخی و شیرینی
دیــــدم بسی در گردون ماندم به یقین تنها
گــــر ســازی کنم سجده صد راهزنی آید
در انجمن خلـــــوت من گوشه نشین تنها
خون دل و درد هجــــر از عشق ثمر آمد
از پشت کژ گردون قسمت بـوده این تنها
این زاهــد ظاهر بین غـافل بود از عشقم
آزار کنــــد مـــــــا را از خاطر دین تنها سپاسگذاریم
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 12:1 بعد از ظهر
|
سال نو مبارک
سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان و علاقمندان علم و فرهنگ امیدواریم که همه جور و صحت و سلامت باشین و سال ۱۳۸۶ رو به پایان رسانیده و یک سال نو بهار نو و زندگی نو را در کنار خانواده گرامیتان آغاز گر باشین و امیدواریم که این سال یک سال نیک و مملو از خوشی ها شادی ها و یک سال صلح و صفا و برخوردار از امنیت کامل و سراسری برای افغانستان عزیز مان باشد و آرزو داریم که آرزوی هر یک شما ها و بخصوص مردم رنج دیده افغانستان برآورده شود. صلح و صفا برای کشور عزیزمان آرزوی هریک فرد افغان هست و ما هم آرزو مندیم که این آرزوی ها بر آورده شود و یک سال خوبی را آغاز گر باشیم به امید و موفقیت های هر چه بیشتر شماعزیزان.

هر روز تان نوروز و نوروز تان پیروز باد

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 11:32 قبل از ظهر
|
درخت انار و خاطره ای از خانه بابا بزرگ خدا بيامورز
چه عجب دورانی بود دوارن کودکی. خیلی شیرین است و قتی که نگاهی به این دوران بیندازیم. و یا هم با چیز هایی که در آن دوران کودکی بودیم و با آن رو برو شویم. که مثل یک یادگاریست. من هم همینطور به کلبه پدر مهربان و استاد بزرگوار حضرت ظریفی صاحب www.zarifi.blogfa.com سری زدم و در آنجا مطلب خیلی زیبایی را راجع به درخت انار خواندم و آن مرا به یاد کودکی و درخت اناری که در خانه بابا بزرگ بود انداخت و خواستم که چند سطری به یاد آن دوران برای شما بنویسم.
روزی بود روزگاری بود یک بابا بزرگی بود به همراه نواسه هایش. این بابا بزرگ یک درخت انار و دو درخت توت داشت وقتی که نواسه هایش به دیدن بابا بزرگش میرفتن باز بابا بزرگ برایشان توت و انار میچید و برای نواسه هایش با خیلی محبت به آنها میداد و زیر سایه درخت توت مینشستند و نواسه ها توت و انار میخوردن و بابا بزرگ هم برای ایشان قصه ها میگفت و یا هم بعضی روز های رسمیات میرفت به کارش وقتی که باز میامد و برای نواسه هایش از بازار بیسکویت و چاکلیت و بعضی چیز ها دیگه میاورد. این بابا بزرگ خیلی دوست داشتنی بود و نواسه هایش هم خیلی بابا بزرگ شانرا دوست داشتن و بابا بزرگ شان هم نواسه هایش را خیلی خیلی زیاد دوست داشت و برای همین هم وقتی از سر کار میامد بدون اینکه خسته گی را رفع کند به ناز و نوازش نواسه هایش میپرداخت و هیچگاه احساس خسته گی نمیکرد. و اما بعد از مدتی این بابا بزرگ کمی حالش خراب شد و دیگه مثل گذشته نبود و دیگر نمیتوانست که نواسه هایش را به آغوش خود بگیرد و یا بالای درخت توت بالا شود و توت بریزد و یا انار بچیند چرا که بابا بزرگ دیگر از پا افتاده بود و پاهایش قدرت و توانایی کافی برای گشتن را نداشت و از این مریضی بابا بزرگ تقریبا سه چهار سالی گذشت و درخت ها هم کم کم دیگر پیر شده بودند و حاصلاتش مثل گذشته نبود و همین بود که روزیکه از نواسه هایش دور بود آنها را تنها گذاشته و خودش رفت.............سکوت!......... و آن درختان هم پیر شده اند و از حاصل باز مانده اند. و بابا بزرگی هم نیست که به آنها به صورت درست رسیدگی کند. تا که حاصلی از آن بیگیرد. و به نواسه هایش بدهد. دیگر در این دنیا نه بابا بزرگی هست و نه درخت اناری فقط چیزی که باقی مانده نواسه هایش است که همیشه و همه وقت دل تنگ بابا بزرگ شان هستند ولی دیگر کجاست بابا بزرگی که به صدای این نواسه هایش بلی بگوید و آنها را به آغوش بیگرد و نوازش کند. عجب دنیای بی وفایی هست. و تحفه نواسه ها به بابا بزرگ شان همیشه دعای مغفرت است که خداوند بیامورزد ایشانرا و جای ایشان را بهشت برین سازد خداوند منان همه گذشتان را ببخشاید و برای ماندگان شان صبر جمیل عطا فرماید.
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 12:30 بعد از ظهر
| بیوگرافی یک خواننده زوج جوان
|
|
بیوگرافی حفیظ علی
حفیظ در شهر کابل چشم به دنیا گشود.او از زمان طفولیت شوق و علاقه فراوان به هنر موسیقی داشت. همیشه آهنگ های مرحوم احمد ظاهر و مرحوم رفیع را زمزمه میکرد. بعد از مهاجرت به سر زمین هند به آموختن هنر موسیقی در نزد یکی از استادان موسیقی کلاسیک شاباس خان آغاز نمود. و در شهر برلین در نزد استاد نندملی ادامه داد. وقتی که حفیظ با دیفیانی و خانم نایدر معرفت پیدا کرد آغاز به کنسرتهای متعدد کردند که همواره باعث استقبال گرم علاقمندان قرار گرفتند.همانطوریکه که میگویند "موسیقی هیچ نوع سرحد را نمیشناسد". امروز حفیظ و دیفیانی یک زوج هنری هستند که در این مدت کوتاه 3 آلبوم سی دی به نام های خاطره 1 و خاطره 2 صبحدم وهمچنان یک دی وی دی کنسرتی به علاقمندان هنر صدایشان تقدیم کردند.
بیو گرافی دیفیانی علی
دیفیانی چشمان خود را در دنیا موسیقی کلاسیک در شهر دهلی هندوستان باز کرد.او روز ها تا به شام همراه با استاد موسیقی – استاد سمیر سرکار که مادرش خانم نایدر درس میداد مینشست و همیشه کوشش میکرد که سرگم ها و بندشهای آنها را با آواز طفلانه خود تقلید و با آنها یکجا بخواند. وقتیکه استاد سمیر سرکار شوق و علاقه او را به موسیقی دریافت. به اوهم مانند یک شاگرد تعلیم موسیقی را آغاز کرد.اولین باریکه دیفیانی بالای استیژ آهنگ اجرا نمود هشت سال داشت که به استقبال گرم مردم قرار گرفت. دیفیانی در بسیاری شهر های هندوستان برای اجرای برنامه های موسیقی دعوت شده اما بهترین آنها دعوت از طرف مرکز فرهنگی و هماهنگی سفارت هند در "تیرینیددوتباگو"بود. دیفیانی به چندی لسان آواز میخواند.مثل- اردو- انگلیسی- بنگالی - پنجابی و بعد از معرفت با حفیظ جان آهنگ های دری و پشتو را هم به شکل بسیار زیبا و عالی اجرا مینماید.
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 4:26 بعد از ظهر
|
عشق يعني يك سلام و يك درود
عشق يعني درد و محنت در درون
عشق يعني يك تبلور يك سرود
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني يك شقايق غرق خون
عشق يعني زاهد اما بت پرست
عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني همچو يوسف قعر چاه
عشق يعني بيستون كندن بدست
عشق يعني آب بر آذر زدن
عشق يعني چون محمد پا به راه
عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني با پرستو پرزدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن
عشق يعني يك تيمم يك نماز
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني مستي و ديوانگى
عشق يعني خون لاله بر چمن
عشق يعني شعله بر خرمن زدن
عشق يعني آتشي افروخته
عشق يعني با گلي گفتن سخن
عشق يعني معني رنگين كمان
عشق يعني شاعري دلسوخته
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني سوز ني آه شبان
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحطه هاي ناب ناب
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هر چه بيني عكس يار
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني با جهان بيگانگى
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 3:47 بعد از ظهر