|
سنگ برای شکستن شیشه کافی است.................... یک جمله برای شکستاندن قلب کافی است........................ یک ثانیه برای عاشق شدن کافی است........................ و یک سو، تفاهم بس است برای قطع روابط و آشنائی.
آشنائی و رفاقت رنگین کمانی بین دوقلب است. تقسیم هفت صفات من ترا میخواهم- بعد ترا دوست دارم- و فعلا میترسم که ترا از دست بدهم-

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 3:29 بعد از ظهر
|
 .
ارسالی یک از دوستان برای تولد خودم که خیلی ممنون از لطف ایشان و از این تحفه زیبایش امیدوارم که همیشه خوشحال و صحتمند و در زندگیش موفق باشد چون خیلی زیبا بود من هم خاستم که در اینجا باشد چون خیلی خوشگل است
به امید موفقیت های هر چه بیشتر همه شما خواهران و برادران عزیز
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:40 قبل از ظهر
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:50 قبل از ظهر
|
ای كا ش در دنيا سه چيزوجودنمي داشت عشق ؛ غرور؛ دروغ ..... زيرآ آنسآن آزطريق عشق بحآطرغرور دروغ مي گويد

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:48 قبل از ظهر
|

به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد به ابر گفتم عشق چيست؟ باريد به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد وبه " تنها"گفتم عشق چيست؟
اشک از ديدگانش جاری شدوگفت ديوانگيست

دستهايم برايت شعرمينويسد اماتوهرگزنخواهی خواند اتش عشقت درچشمانم غوطه ميزند ولی توهرگزنخواهی ديد من بااين همه اندوه ازکنارت خواهم رفت بازتودرک نخواهی کرد
"تنها"
چوبهار آمد هميشه نوبهاراست دلم درسينه غرق بی قراريست دل عاشق هميشه بی قرار است
دوستی يک حادثه است وجدائ يک قانون پس بيا حادثه آفرين وقانون شکن باشيم

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:44 قبل از ظهر
|
ازدواج های دالری در افغانستان
پسری که امروزمیخواهد در افغانستان عروسی نماید به جای 10 درهم شرعی باید 7000 دالر امریکای داشته باشد. به خاطر که خانواده دختر در برابر دوستان واقاربش خود را کم احساس نکند، باید شیرینی خوری و عروسی در یکی از سالون های درجه اول برگزار گردد. سوالی این که این پول را جوانی که 25 سال شاید هم بیشتر از عمر ش را در جنگ سپری نموده از کجا نماید، وجدان کمتر از خانواده ها را ناراحت میسازد.
بار گران ومصارف بی حد ازدواج باعث گردیده که تعداد زیادی از جوانان یا مجرد بمانند ویا زندگی شانرا با قرضداری ، بدبختی و مشکلات زیاد تحمل نمایند.
تعدادی از خانواده های افغان زمانیکه پسری یا خانواده پسری به خواستگاری دختر شان میآید، کمتر به زندگی و خوشبختی آینده دختر شان می اندیشند و بیشتر به جیب پسر توجه دارند. سوال اینکه آیا این مرد میتواند دخترمارا خوشبخت بسازد کمتر مطرح میگردد. خوشبختی را بیشتر به اقتصاد خوب مرد که شاید مرد بد عملی باشد و شاید هم مردی زن دار باشد، وابسته میدانند. اینکه دختر خانواده چه خواست و آرزوی دارد اصلاٌ مطرح بحث قرار نمیگیرد. عبدالروف که جوان 24 ساله است و در شهر کندز دکانداری میکند از مشکل فعلی زندگی اش چنین تعریف مینماید: " من وقتی مادرم را به خواستگاری دختری که وی را دوست دارم و او هم من را دوست دارد فرستادم ، آنها گفتند که به قندشکنی در قاب (بشقاب) باید 1000 $ دالربگذاریم و باید در هوتل شیرینی خوری بکنیم، و وقتی که عروسی میکنیم قلینش(شیربهاء) را باید 3 لک (سه صدهزار)افغانی که 6 هزار دالرمیشود، باید بدهیم. متاسفانه فامیل دختر میگوید تا که اینقدر پیسه نداشته باشید، ما دختر ما را برای تان نمیدهیم."
عبدالروف یکی از هزاران جوانی است در افغانستان که به خاطر این ازدواج های دالری تا حال موفق نگردیده دختری را که دوست دارد شریک زندگی اش نماید. خانواده های افغان به صورت عموم به محبت دو جوان که شاید زندگی آینده شانرا در کنار هم با خوشبختی بگذرانند، ایمان ندارند. بیشتر به دوستی و محبت بعد از ازدواج عقیده دارند که کمتر دوستی و محبت است تا مجبوریت؛ به ویژه مجبوریت دختران. عبدالروف میگوید: خانواده دختریکه همدیگر مانرا دوست داریم، مرد زن دار را که پول دارد ترجیح میدهد. مردی که او هم خواستگار همین دختر است، مرد زن داریست که دخترش هم سن دختری است که از او خواستگاری نموده است . اما خانواده دختر شاید برای وی دختر شانرا بدهد. در این صورت هردوی شان تصمیم گرفته اند که اگر به مراد شان نرسند، دست به خودکشی بزنند. وی میگوید:" نمیدانم چرا خانواده های افغان با سرنوشت جوانان شان چنین بازی مینمایند
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 4:57 بعد از ظهر
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:32 بعد از ظهر
|
مادرنیمه گمشده
«خدا نمی توانست در همه جا باشد، از این رو مادران را آفرید!»
«مثل عربی»
در اینجا چون صحبت مادر به میان آمد، داستانی را درباره این زیباترین، لطف ترین، و وفادارترین عزیز خداومند بگویم. من مادر را یک «عشق بی بهانه» یک «شوق شعفناک شیرین» نام نهاده ام.
اشاره دارم به ارزش و اعتبار«مادر» در پیشگاه حضرت دوست: از« ابو سعید ابوالخیر» سوال کردند: اینحسن شهرت را از کجا آوردی؟
«ابو سعید» گفت: شبی مادر از من آب خواست دقایقی طول کشید تا آب آوردم، وقتی به کنارش رفتم ، خواب، مادر را در ربود! دلم نیامد که بیدارش کنم به کنارش نشستم نا پگاه ، مادرچشمان خویش را باز کرد و وقتی کاسه ی آب را دستان من دید، پی ماجرا بود و گفت: فرزندم، امیدوارم که نامت عالمگیر شود.
بدین سان «ابو سعید ابوالخیر» مرد خرد وآگاهی و عرفان، شهرت خویش را مرهون یک دعا ماذر می داند. و در اینجاست که ما از جایگاه حقیقی و شگرف مادرو تقرب او به آن قدرت مطلق آگاه می شویم.
گوش جان میسپاریم به واژگانی از میان لبان معطر و پاکیزه ی مادرـ به عنوان دعا ـ برای فرزند خود سرریز می گردد:
وقتی کوچک بودی
تورا با رواندازهایی می پوشاندم
و دربرابر هوای سرد شبانه محافظت می کردم
ولی حالا که بروند شده ای
وذور از ترس،
دستهایم را بهم گره می کنم
و تو را با دعا می پوشانم!
(دنا کوپر)
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:23 بعد از ظهر
|
حکایت بهشت و موسی:
روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سوال می کند: آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد؟ خطاب می رسد: آری! موسی با حیرت می پرسد: آن شخص کیست؟ خطاب میرسد: او مرد قصابی است در فلان محله موسی می پرسد: میتوانم به دیدن او بروم؟ خطاب می رسد: مانعی ندارد!
فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند. و میگوید: من مسافری راه گم کرده هستم، آیا میتوانم شبی را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب میگوید: مهمان حبیب خداست، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم، آن گاه با هم به خانه می رویم. موسی با کنکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و میبیند مه او قسمتی ازگوشت ران گوسفند را برید وقسمتی از جگرآن را جدا کرد در پارچه ای پیچید و کنارگذاشت. ساعتی بعد قصاب میگوید: کار من تمام است برویم. سپس با موسی به خانه قصاب میروند، به محض ورود به خانه رو به موسی میکند و میگوید: لحظه ای تامل کن! موسی مشاهده میکند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آن را با کرده و آرام آرام طناب را شل کرد. شیعی در وسظ توری که مانند تور ماهیگیری بوذ نظر موسی را به خود جلب کرد وقتی تور به کف حیاط رسید پیرزنی را در میان آن دید ، با مهذبانی دستی بر صورت پرزن کشید سپس با آرامش و صبرو حوصله مقداری غذا به او داد، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیر زن گفت : مادر جان، دیگر کاری نداری. و پیرزن میگوید: پسرم ان شاءالله که در بهشت همنشین موسی شوی. سپس پیش موسی آمد و با تبسمی میگوید: او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم و از همه جالبتر آن که همیشه این دعا را برای من
می خواند که « ان شاءالله در بهشت با موسی همنشین شوی! » چه دعایی!! آخر من کجا و بهشت کجا؟ آن هم با موسی!
موسی لبخندی می زند و به قصاب میگوید: من موسی هستم و تو یقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد!
صحبت کردن در خصوص مادر که ماهتاب مهربانی و عطوفت است در خلقت، زمان دیگری را می طلبد به راستی تا به حال با تمام حضور خویش مادر را در آغوش کشیده اید؟ وقتی از سفری هر چند کوتاه می آیید یا وقتی خبری شوق انگیز را میشنوید، به آغوش مادر می جهید و آن لحظه است که احساس شوق مطلق میکنید. و عشق را تجربه و طعم عاشقی را می چشید وعطر و بوی رسیدن را می گیرید و جام وجودتان لبریز از شور و شعف می گردد، ( حس ماهی را دارید که از تنگ تنگ بلور به برکه ی آب می جهد و در این لحظه است که ماهی لخن لطیف نیمه گمشده را در زیر پوست خویش احساس میکند و این بهانه ای است که این گونه شعفناک، سینه به امواج آبی و آرام برکه میدهد )و شما نیز در همین لحظه است که طعم نیمه گمشده خویش را در زیر زبان روح می چشید. وه، که چه حس خدای گونه ای ! حس کامل بودن که همه هستی انسان فریاد بر می آورد:
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:13 بعد از ظهر
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 5:25 بعد از ظهر
|

عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا, يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او
عشق يعني ماتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش مشعوق
عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 4:58 بعد از ظهر
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 4:26 بعد از ظهر
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 4:5 بعد از ظهر
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 4:2 بعد از ظهر
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 4:0 بعد از ظهر
|
1000بار 900 جمله عاشقانه را 800 جاي مختلف به 700 زبان پيش 600 نفر مطرح كردم.500 نفر از آنان 400 تاي آن را به 300 زبان در 200 برگ ترجمه كردندو من آن را 100بار براي شما در 90 روز روزي 80 بار خواندم و 70 جمله آن را 60 بار در 50 روز 40 بار براي خودت تكرار كردي 30 تاي آن را با 20 بار آموختي10 بار از شما 9 سؤال كردم 8 مرتبه 7 سؤال من را6 بار در فاصله 5 روز جواب دادي4 بار شما را در 3 جادعوت كردم 2 بار تمنا كردم تا 1 بار بگويم: دوستت دارم!
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:12 قبل از ظهر
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:55 بعد از ظهر
| روز تولد تو جشن میلاد عشق است
|
|
روز تولد تو جشن میلاد عشق است
روز تولدت را برایت از صمیم قلب تبریک میگم امیدوارم که روزهای خوب و خوشی را در زندگیت داشته باشی
امیدوارم که هر روز برایت خوش بگذره
دوستان عزیز امروز روز تولد یکی از دوستایم بود و من خواستم که از این طریق روز تولدش را برایش تبریک بگم و همچنان به همه کسانیکه در این رو به دنیا امده اند. و به همه اونهای که روز تولد شان بعد از این تاریخ است تبریک میگم البته از کسانیکه گذشته همه برایشان مبارک باشه و همیشه موفق باشن
خوب ............... امیدوارم که همیشه خنده و تبسم روی لبان داشته باشی و روز های خوب و خوش در پیشرو داشته و همه روزهای زندگیت را به خوبی و خوشی سپری کنی و امید وارم که این تحفه ناچیز مرا قبول کنی
جز این دسته گل چیزی دیگری ندارم که نثارت کنم
روز تولدت را از صمیم قلب تبریک میگم
شاد و موفق باشی

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:52 بعد از ظهر
|
به قلبم خانه کردی بد نکردی مرا دیوانه کردی بد نکردی چه خوش شیرین نگاهی با تبسم به من دزدانه کردی بد نکردی
بگرد آتش شمع ات دلم را خوشا پروانه کردی بد نکردی درین گیتی مرا با عقل جانم زهی بیگانه کردی بد نکردی که بهمن را به افسونی در عالم عجب افسانه کردی بد نکردی شعر از بهمن بزرگی بود
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:9 بعد از ظهر
|
كاش ميشد بر جدايي خشم كرد شاخه هاي نسترن را با تواضع پخش كرد
كاش ميشد خانه اي از مهر ساخت. مهرباني را در آن سرمشق كرد روي دلهايي حقيقي نقش كرد
كاش ميشد به تو گفت كه تو تنها سخن شعر مني كاش ميشد به تو گفت كه مرو دور مشو از بر من تو بمان تا كه نميرد دل من
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:44 قبل از ظهر
|
ابزار شادماني را ياد بگير، حتي اگر قلبا شاد نباشي
بهتر زندگي كنيم
زندگی مانند بازی فوتبال غیر قابل پیش بینی است . دلیل زیبایی و جذابیت هر دو هم در همین است. فاصله بین غم و شادی، بین زشتی و زیبایی، خوبی و بدی؛ شب و روز، مرگ و زندگی و فاصله بین آسمان و زمین آنقدر کم است که اصلا نمیشود فاصله معینی را برای آنها متصور شد. بسیاری از مردم فکر میکنند که فاصله بین آسمان و زمین خیلی زیاد است، در صورتی که این زمین در آسمان شناور است و وقتی جسمی در چیزی شناور باشد دیگر نمیتوان فاصله ای بین آنها در نظر گرفت. ما انسانها در لحظه خوشحالیم در حالی که شاید در یک لحظه از فرط غم سیل اشکمان جاری شود. در لحظه ای که فکر میکنیم به هدف نزدیک شدیم ناگهان خود را دورتر از همیشه میبینیم. پس باید به دنبال حقیقت بود و رها در آن سعی کردن در نگهداری شادیها بیشتر فرد را به غم سنگین مبتلا میکند. حقیقت زندگی را باید دید و پذیرفت در این صورت از تمام امکانات هستی برای درک بهتر و برای ساختن یک زندگی صحیح استفاده خواهیم کرد، با وجود تمام شادیها و غمهایش
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:5 قبل از ظهر
|
با سلا و عرض ادب خدمت تمام دوستان و کسانیکه لطف میکنن و زحمت میکشن و اینجا میاین و نظرات شونو میگن خیلی ممنون از همه شان
امروز امدم تا چند چیزی از خود بنویسم این چند سطر شعری است که خودم نوشته ام اگر کدام اشتباه در نظم و وزن و قافیه ان بود به بزرگواری تان عفو نماید چون من شاعر نیستم و اصلا شعر گفتند را هم بلد نیستم و این یگانه احساسات که به رخ داده بود من چند مصراع نوشتم تا باشد که این دل رنجیده خود را تسلی دهم امیدوارم که با نظرات تون در مورد شعر بنده -بنده را همکاری نماید تا من تشویق به نوشتی شعر های بیشتری شوم من منتظر نظراتون هستم حتما راجع به این شعر برایم بنویسید
من نگویم که من زارو خسته نشسته ام
چون جسم بی نفس نشسته ام
خداوند(ج) داده است چینین روز تنهائی
چی چاره سازم که جز این ندارم پناهی
به جز دو چیز نیست همراز هم زبانم
قلم و کاغذ است همیشه همراز م
من ناخدای ان کشتی استم
که از همه اموال خود چشم بستم
خدایا! بده قدرت و توانم
تاهمه اموال خود را برگردانم
نیست هیچ چیز در این دنیا دلپذیر
ای خدا این کشتیم را از من نگیر
امیدوارم که خوشتان بیاید منتظر نظرات همه شما هستم
.
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:57 بعد از ظهر
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:27 قبل از ظهر