|
درخت انار و خاطره ای از خانه بابا بزرگ خدا بيامورز
چه عجب دورانی بود دوارن کودکی. خیلی شیرین است و قتی که نگاهی به این دوران بیندازیم. و یا هم با چیز هایی که در آن دوران کودکی بودیم و با آن رو برو شویم. که مثل یک یادگاریست. من هم همینطور به کلبه پدر مهربان و استاد بزرگوار حضرت ظریفی صاحب www.zarifi.blogfa.com سری زدم و در آنجا مطلب خیلی زیبایی را راجع به درخت انار خواندم و آن مرا به یاد کودکی و درخت اناری که در خانه بابا بزرگ بود انداخت و خواستم که چند سطری به یاد آن دوران برای شما بنویسم.
روزی بود روزگاری بود یک بابا بزرگی بود به همراه نواسه هایش. این بابا بزرگ یک درخت انار و دو درخت توت داشت وقتی که نواسه هایش به دیدن بابا بزرگش میرفتن باز بابا بزرگ برایشان توت و انار میچید و برای نواسه هایش با خیلی محبت به آنها میداد و زیر سایه درخت توت مینشستند و نواسه ها توت و انار میخوردن و بابا بزرگ هم برای ایشان قصه ها میگفت و یا هم بعضی روز های رسمیات میرفت به کارش وقتی که باز میامد و برای نواسه هایش از بازار بیسکویت و چاکلیت و بعضی چیز ها دیگه میاورد. این بابا بزرگ خیلی دوست داشتنی بود و نواسه هایش هم خیلی بابا بزرگ شانرا دوست داشتن و بابا بزرگ شان هم نواسه هایش را خیلی خیلی زیاد دوست داشت و برای همین هم وقتی از سر کار میامد بدون اینکه خسته گی را رفع کند به ناز و نوازش نواسه هایش میپرداخت و هیچگاه احساس خسته گی نمیکرد. و اما بعد از مدتی این بابا بزرگ کمی حالش خراب شد و دیگه مثل گذشته نبود و دیگر نمیتوانست که نواسه هایش را به آغوش خود بگیرد و یا بالای درخت توت بالا شود و توت بریزد و یا انار بچیند چرا که بابا بزرگ دیگر از پا افتاده بود و پاهایش قدرت و توانایی کافی برای گشتن را نداشت و از این مریضی بابا بزرگ تقریبا سه چهار سالی گذشت و درخت ها هم کم کم دیگر پیر شده بودند و حاصلاتش مثل گذشته نبود و همین بود که روزیکه از نواسه هایش دور بود آنها را تنها گذاشته و خودش رفت.............سکوت!......... و آن درختان هم پیر شده اند و از حاصل باز مانده اند. و بابا بزرگی هم نیست که به آنها به صورت درست رسیدگی کند. تا که حاصلی از آن بیگیرد. و به نواسه هایش بدهد. دیگر در این دنیا نه بابا بزرگی هست و نه درخت اناری فقط چیزی که باقی مانده نواسه هایش است که همیشه و همه وقت دل تنگ بابا بزرگ شان هستند ولی دیگر کجاست بابا بزرگی که به صدای این نواسه هایش بلی بگوید و آنها را به آغوش بیگرد و نوازش کند. عجب دنیای بی وفایی هست. و تحفه نواسه ها به بابا بزرگ شان همیشه دعای مغفرت است که خداوند بیامورزد ایشانرا و جای ایشان را بهشت برین سازد خداوند منان همه گذشتان را ببخشاید و برای ماندگان شان صبر جمیل عطا فرماید.
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 12:30 بعد از ظهر
| بیوگرافی یک خواننده زوج جوان
|
|
بیوگرافی حفیظ علی
حفیظ در شهر کابل چشم به دنیا گشود.او از زمان طفولیت شوق و علاقه فراوان به هنر موسیقی داشت. همیشه آهنگ های مرحوم احمد ظاهر و مرحوم رفیع را زمزمه میکرد. بعد از مهاجرت به سر زمین هند به آموختن هنر موسیقی در نزد یکی از استادان موسیقی کلاسیک شاباس خان آغاز نمود. و در شهر برلین در نزد استاد نندملی ادامه داد. وقتی که حفیظ با دیفیانی و خانم نایدر معرفت پیدا کرد آغاز به کنسرتهای متعدد کردند که همواره باعث استقبال گرم علاقمندان قرار گرفتند.همانطوریکه که میگویند "موسیقی هیچ نوع سرحد را نمیشناسد". امروز حفیظ و دیفیانی یک زوج هنری هستند که در این مدت کوتاه 3 آلبوم سی دی به نام های خاطره 1 و خاطره 2 صبحدم وهمچنان یک دی وی دی کنسرتی به علاقمندان هنر صدایشان تقدیم کردند.
بیو گرافی دیفیانی علی
دیفیانی چشمان خود را در دنیا موسیقی کلاسیک در شهر دهلی هندوستان باز کرد.او روز ها تا به شام همراه با استاد موسیقی – استاد سمیر سرکار که مادرش خانم نایدر درس میداد مینشست و همیشه کوشش میکرد که سرگم ها و بندشهای آنها را با آواز طفلانه خود تقلید و با آنها یکجا بخواند. وقتیکه استاد سمیر سرکار شوق و علاقه او را به موسیقی دریافت. به اوهم مانند یک شاگرد تعلیم موسیقی را آغاز کرد.اولین باریکه دیفیانی بالای استیژ آهنگ اجرا نمود هشت سال داشت که به استقبال گرم مردم قرار گرفت. دیفیانی در بسیاری شهر های هندوستان برای اجرای برنامه های موسیقی دعوت شده اما بهترین آنها دعوت از طرف مرکز فرهنگی و هماهنگی سفارت هند در "تیرینیددوتباگو"بود. دیفیانی به چندی لسان آواز میخواند.مثل- اردو- انگلیسی- بنگالی - پنجابی و بعد از معرفت با حفیظ جان آهنگ های دری و پشتو را هم به شکل بسیار زیبا و عالی اجرا مینماید.
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 4:26 بعد از ظهر
|
عشق يعني يك سلام و يك درود
عشق يعني درد و محنت در درون
عشق يعني يك تبلور يك سرود
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني يك شقايق غرق خون
عشق يعني زاهد اما بت پرست
عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني همچو يوسف قعر چاه
عشق يعني بيستون كندن بدست
عشق يعني آب بر آذر زدن
عشق يعني چون محمد پا به راه
عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني با پرستو پرزدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن
عشق يعني يك تيمم يك نماز
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني مستي و ديوانگى
عشق يعني خون لاله بر چمن
عشق يعني شعله بر خرمن زدن
عشق يعني آتشي افروخته
عشق يعني با گلي گفتن سخن
عشق يعني معني رنگين كمان
عشق يعني شاعري دلسوخته
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني سوز ني آه شبان
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحطه هاي ناب ناب
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هر چه بيني عكس يار
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني با جهان بيگانگى
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 3:47 بعد از ظهر
|
عجب باشکوه است “عشق “…
عشق نيرو ميدهد ، عشق زندگي ميدهد، عشق شهامت و قدرت ميبخشد. عشق بزرگترين وديعهاي است که خداوند بزرگ در نهاد بشر به امانت گذاشته است. اگر عشق نبود زندگي هم نبود . کسي که عاشق ميشود بايد خود را براي پرداخت بهاي آن عشق آماده سازد که عشق همانطور که لذّت و شادکامي در پي دارد، غم و سردرگمي هم به دنبال خواهد داشت. امّا غم عشق چه غم شيريني است و چه گوارا بهکام دل عاشق ميريزد حتي اگر دل عاشق را بشکند. زيرا هر چيز شکستهاش بيخريدار است، مگر دل که شکستهاش قيمتيتر است و خدايش دوستتر دارد.
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 3:39 بعد از ظهر
|
تقدیم به بهترینم
ماهى هميشه تشنه ام در زلال لطف بيكران تو مى برد مرا بهر كجا كه ميل اوست موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغكان خنده هات زير آفتاب داغ بوسه هات - اى زلال پاك - ! جرعه جرعه جرعه ميكشم ترا بكام خويش تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !
اى هميشه خوب ! اى هميشه آشنا ! هر طرف كه ميكنم نگاه تا همه كرانه هاى دور عطر و خنده و ترانه ميكند شنا در ميان بازوان تو !
ماهى هميشه تشنه ام اى زلال تابناك ! يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى ماهى تو جان سپرده روى خاك !
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط آقا و خانم نظری در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 3:8 بعد از ظهر